*و خداوند اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد*
باز دست به قلم شدم هرچند که حالم خوب نیست..... عاشــــــــــــق ســــــــــــــکوتم ســـــــــــــکوت نکن و خاموش نشو.... برگرد یک بار هم که شده در زندگی به خاطر من.... این آغازین روزِ خداست ! پهن کن سبزترین پرچین خیالت .. بر گستره ی آبی ترین دریاها ؛ وا کن زلال ترین عشق ها را از گیره ی تنهایی و بیاویز به چشمانِ رنگین کمانیش ! روز بعد از باران ؛ انسان زیباست آسمان اینجاست وقتی ، خدا ، زمینی می شود..... * رضا رهگذر غریب * در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ! من بسیار گریسته ام تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید؟ نمی دانم ولی این ابر بارانی ست, میدانم ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی وقت سفر رسید ، برو ! بی خیال من حس کن خوش است بی تو در این شهر حالِ من بردار ، این غرور کذایی برای تو زخم زبان ،سکوت، غم و عشق مالِ من تقویم ها دروغ نگفته اند بی گمان تمکین نکرد فصل دلت از روال من پاییز ساز و کار بهار مرا شکست تلفیق برف و بهمن و یخ بود سال من با بودنم اگرچه به هم ریخت نقشه ات تکمیل می شود پازل دلت با زوال من در ایکس و ایگرگ غلط از زندگی، دریغ گم شد درون نقشه ی هستی شمال من بالا که برد، ریخت دل جام مرگ را تبدیل شد به نقره طلای مدال من پرواز فکر مبتذلی بود.... این من و این شانه ای که خسته شد از حمل بال من خوش بگذرد، نمان که زمین گیر می شوی عزت زیاد ...... هم سفر بی خیال من..... با تو مي گويم : بي تو روزهايم مثل شب تاريک است ! و تو در جوابم مي گويي : در شبت آسوده بخواب ! خداحافظ برای تو چه آسان بود می خواستم تولدش رو امسال اصلا تبریک نگم ..... آخه حوصله جشن و خوشحالی و خبر دادن و شلوغ بازی ندارم..... ولی راستش دلم نیومد من اینجا تولد خیلی ها رو تبریک گفتم ...... نه این رسمش نیست اینجا تنها جایی بوده که در این 4 سال تا امروز من رو تنها نگذاشته و همیشه در هر شرایطی کنارم بوده ......... من اگر روح پریشان دارم نمیدانم چه شد که فکر کردم همیشگی ست.... شاید اگر می دانستم او هم گذر موقت است از همان ابتدا مجوز عبورش را امضا می کردم تا هرگز در جاده ی دلتنگی هایم حضورش این چنین جاودانه نشود....
ولی می نویسم چون به معجزه ی سکوت نکن که اون بار نوشتم ایمان دارم....
می نویسم تنها و تنها برای یک نفر که تمام زندگیم رو بهش مدیونم آری می نویسم این بار فقط برای بهترینم نه مثل اون بار برای.....
می نویسم چون هرگز فراموش نکردم تا به امروز ..... آری من قول خود را هرگز فراموش نمی کنم.......
این بار سکوت نکن را برای کسی می نویسم که چند روزی ست مرا تنها گذاشته می نویسم برای برگشتنش.... می نویسم چون به معجزه ایمان آوردم...
می نویسم همین جا و به همان خدایی که بعد از۹ ساعت بهترینم را به زندگی و به من باز گرداند التماس می کنم برای خوب شدنش...
هرچند که این بی خبری قرارم را از من گرفته.... هرچند که این دل تنگم هوایش ابری ست....
هرچند که دیگر بی او بودن را نمی خواهم.... اما گفتم آن شب....
آن شب که ستاره ها بعد رفتنت خاموش شدند آن شب که حتی آسمان هم دلش گرفته بود همان شب که تو می خندیدی ومن با چشمانی اشک بار ترک شدنم را بی آنکه بدانم تماشا می کردم ....
آن شب که من از تصمیمت دیر آگاه شدم گفتم که تا آخرین لحظه ی دنیا تا آخرین لحظه برای خواب ستاره ها تا دنیا دنیاست این چشمانم را به جاده تنهایی می دوزم زیرا که تو بر خواهی گشت...
هرچند که چه ناآگاه بودم وقتی با خنده می گفتی این بار نه و من با همان تفکر کودکانه به ماجرا می اندیشیدم...
هر چند که نمی دانستم که پس از آن رفتن آخرین لحظه ی دنیا می شود... ستاره ها خاموش می شوند و دنیا دیگر دنیا نمی شود چون عاشق سکوتم خاموش می شود.
اما گفتم و تو برگشتی آری همان تفکر کودکانه و همان التماس بچه گانه ام از سر نا امیدی به خدا دوباره تو را برگرداند و امروز گرچه من هنوز بی خبرم اما می دانم که همیشه هستی همه جا و می بینی و می خوانی تمام دل نوشته هایم را پس :

زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند٬
قطرهی دل میل دریا می کند٬
قطرهی تنها کجا٬ دریا کجا٬
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو تا شوم همراه او٬
سر نهم هرجا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگیها بگذریم.
ره بهسوی روشناییها بریم.
میروم٬ شاید کسی پیدا شود.
بی تو کی این قطرهدل٬ دریا شود؟
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
عطر صد خاطره پیچید
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن می گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
هنگامی که آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم .....
گلویم بغض باران دارد امشب
برای خلوت خود همزبانی
دل من چشم گریان دارد امشب ......
ولی قلب من ازاین واژه لرزان بود
خداحافظ برای تورهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت......
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است.........
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت
18:46 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
تمام می شود شب
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت
16:3 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥| |
با تب تنهایی جانکاه خویش٬
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت
1:11 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥| |
نوشته شده در جمعه 1390/07/29ساعت
1:52 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥| |
نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت
22:33 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت
14:8 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نگاهم میل طغیان دارد ا مشب
نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت
17:19 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت
23:10 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥| |
نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت
13:35 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت
21:45 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/22ساعت
18:44 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در سه شنبه 1390/04/21ساعت
0:1 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در دوشنبه 1390/04/20ساعت
14:5 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|
نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت
20:43 توسط ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥|




