به
فراموشی سپرده نخواهیم شد اگر قلب هایمان مالامال از دوست داشتن ها باشد. زنده ایم اگر سرشار از عشق باشیم. زنده خواهیم ماند اگر عشق را هدیه کنیم. و زندگی می بخشیم اگر باور داشته باشیم. پس زندگی کن، زنده بمان و زندگی ببخش.
عید فطر رو به همه مسلمین جهان تبریک میگم.
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 16:23 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
جمله هایی که در باره ی عشق براتون نوشتم، دست چین شده ای از مجموعه ی جملات پر مفهوم و زیبا در صفحات مختلف کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" نویسنده ی مشهور جهان پاوولو کوییلو است. امیدوارم خوشتون بیاد.
وقتی شجاعانه به دنبال عشق بگردیم،خودش را نشان می دهد،و عشق های بیش تری را هم جذب می کند. اگر کسی ما را بخواهد، همه ما را می خواهند.اما اگر تنها باشیم،تنها تر هم می شویم. زندگی خیلی عجیب است.
در زندگی حقیقی،عشق باید ممکن باشد.حتی اگر هم عشق پاسخ و بازتاب آنی نداشته باشد،تنها در صورتی می تواند زنده بماند که امیدی برای فتح معشوق وجود داشته باشد.
کسی که خردمند است تنها به این خاطر خردمند است که عشق می ورزد. وکسی که احمق است، تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.
عشق سرشار از دام است. وقتی می خواهد تجلی کند، فقط نورش را نشان می دهد و نمی گذارد سایه های ناشی از این نور را ببنیم.
صحبت درباره ی عشق لازم نیست، چون عشق آوای خودش را دارد و خودش صحبت می کند.
از نظر این نویسنده ی بنام نخستین درس درباره ی عشق "انتظار" است.
عشق همیشه منجر به حماقت می شود.
# G #
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 16:0 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
درختی به مردی گفت: "ریشه های من ژرف در خاک سرخ فرو رفته اند و من به تو میوه می دهم."
مرد گفت:" ما چه قدر به هم شبیه ایم.ریشه های من هم ژرف در خاک سرخ فرو رفته اند . و خاک سرخ به تو این قدرت را می دهد که میوه ات را به من ببخشی و خاک سرخ به من می آموزد که با قدر شناسی هدیه ات را بپذیرم."
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت 12:27 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همهپروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلاندر كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمامشب را به دنبال خورشيد مي گردد.... عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشيكنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف راروزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي ازنگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمانرا بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيدبراي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو.... ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم منبود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاهكن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كهمي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشستهاست. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستارهمي ارزيد.... من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيماننيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم رابه تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكستهشده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم... اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دوروز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميدوصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زيرخاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاينطاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...
به
# R #
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:51 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
امروز، دخترک و پسرک، تکیه بر دیوار تنهایی در فکرند و می اندیشند، به آنچه که روزها قبل، قول اندیشیدنش رابه یکدیگر داده بودند.
چه قول سختی، چه فکر سختی، چه کار سختی، حتا از به زبان آوردنش هراس داشتند، چه رسد به اندیشیدن.
پسرک یادش به عشق کودکی اش افتاده. یک عشق زیبای پر هیاهو. عشقی که همه به آن ستایشش می کردند. عشقی که جز لبخند و سر مستی، چیزی نداشت. عشقی که در آن نه نبود و دلهره وهراس در آن جایی نداشت. عشقی که همه به عاشق بودنش می بالیدند و تحسینش می کردند. عشقی که همه آینده را در آن می دیدند. آری.... عشق بی نظیری بود.
همچنان که چشمانش را بسته بود و در افکار شیرینش سیر می کرد، ناگهان لبخند از روی لبانش محو شد. و چشمانش رابا هراس گشود. و با خود اندیشید، پس دخترک چه! قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی گونه اش غلطید.
او نمی دانست چرا سرنوشت عشقشان، اینقدر هراس انگیز شده. او نمی دانست چه کند و به دیگران که دفترچه خاطرات کودکی اش را برایش ورق می زنند چه بگوید. او نمی دانست خود را در آغوش گذشته رها کند، یا آینده. او نمی دانست با آرامش عشق کودکی اش سر کند و یا نه، ترس و هیجان عشق دخترک را بپذیرد و دوباره یادش، به قولی که به دخترک داده بود افتاد .... جدایی!
نه! خیلی سخت بود. او نمی توانست حتا دیگر بیاندیشد.
و دخترک در آسمان پر ستاره ی شب، به هلال ماه خیره شده بود و به خیال خودش، زیر چشمی آن را می نگریست و حضور دیگران را حس می کرد، که دفتر خاطراتش را آتش زدند و دفتر خاطرات با کلاسی را که در دستانش نهاده اند را زیر نظر دارند! به دیگرانی که آغوش گرمشان را برای دخترک گشوده اند و برای فراموشی این عشق، حاضر به هر نوع جان فشانی، هستند. به دیگرانی که از شادیِ فراموشی این عشق، می رقصند و می گریند. به دیگرانی که صدای گامهایشان تن دخترک را به لرزه می اندازد و لبخندهای نابشان دخترک را مجبور می کند تا هر چه از عشق و مهر و مهتاب داشته را فراموش کند. به دیگرانی که دوستش دارند. و ای کاش نداشتند...!
نسیمی وزید و برگی را از شاخه فرو انداخت. و برگ آرام آرام روی دستان دخترک فرود آمد. و دخترک را به خود آورد که به ماه می نگریست و ... به دیگران می اندیشید!
دوباره یادش به ماه افتاد. ماهی که در بیشتر مواقع به صورت یک هلال دلربا، دل دخترک را با خود می برد و انگار او، پیش از پسرک، به آن هلالِ نیمه تمام عشق می ورزید و محو لبخند خیالی اش می شد و همیشه حضورش را به فال نیک می گرفت.
اما ناگهان ترسید. یادش به تمام عشق و مهتاب ها افتاد. به تمام روزها و شب هایی که، محو لبخند ماه، به عشق پسرک اندیشیده بود و حالا خود را مجبور کرده بود به جدایی بیاندیشد. و بـــیشتر ترسید. شاید او، پیش از اینکه بخواهد نیمه ی روشنش را به فال نیک بگیرد، باید نیمه ی تاریکش را.......!
از این ترسناک تر، .... دیگر هیچ نبود. آری، این حتا از صدای پای دیگران هم وحشتناک تر بود. سرش را به کمک دستانش، میان زانوانش پنهان کرد و از ته دل گریست. با اینکه مثل همیشه، صدای گریه اش را جز مهتاب، کسی حتا خودش هم نمی شنید، ولی به راستی از ته دل می گریست.
پسرک و دخترک در انتظار فردا نشسته اند. که یکدیگر را خواهند دید و به یاری مهتاب، برای سرانجام این عشق چاره ای خواهند اندیشید.
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 10:10 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
عشق هميشه تازه است. مهم نيست كه يك بار ، دوبار ، ده بار در زندگي عاشق شويم هميشه در وضعيتي قرار مي گيريم كه نمي شناسيم. عشق مي تواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد اما هميشه ما را به جايي مي برد. بايد آن را پذيرفت ، چون عشق خوراك هستي ماست. اگر آن را پس بزنيم ، از گرسنگي مي ميريم ، در حالي كه شاخه هاي پربار درخت زندگي را نگاه مي كنيم ، بي آنكه جرات كنيم دستمان را دراز كنيم و از ميوه هاش بچينيم. بايد تا هر كجا كه هست به دنبال عشق برويم ، حتي اگر به معناي ساعت ها ، روزها، هفته ها نوميدي و اندوه باشد.
چون در لحظه اي در جست و جوي عشق به راه مي افتيم ، او نيز به جست و جوي ما بر مي خيزد.
و ما را نجات مي دهد.
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت 11:36 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيبا ترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن ها شده بود ؛ اما آن ها به درستي جا هاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن ها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيبا تري دارد . مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني .... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است . پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام . اما آن ها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيار هاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيبا تر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود . (برگرفته از کتابی که نویسنده هاش نا شناسن.امیدوارم خوشتون اومده باشه،البته شاید واسه برخی تکراری بوده ولی یاد آوریش ضرر نداره.)
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 16:49 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه ی آبی از آن بگذرد،اندک اندک تمام دیواره را فرو میریزد ـو لحظه ای میرسد که در آن هیچکس دیگر نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.اگر دیوار ها فرو بریزند،عشق همه چیز را در اختیار میگیرد،دیگر برایش مهم نیست ممکن چیست و ناممکن چیست، برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوق مان را کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم- عشق یعنی اختیار از کف دادن.
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 18:27 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
عاشق معشوق داره و اون معشوق عشقشه!حالا معشوقش میتونه هر چیزی یا هر کسی باشه ولی بهتره که آدم نباشه،آخه خیلی آدما بی وفان همه چیز زود یادشون میره ولی ممکنه فراموشیشونو انکار کنن!
عشق و عاشقی از این دنیا جداست.کسی که عاشق واقعی باشه یه دنیای دیگه داره. عاشق واقعی از دید بقیه مثل دیوونه هاست.البته میتونیم همه رو دیوونه بگیریم و آدم های عاشق رو سالم!هر دو صورت میشه بستگی به دید خود آدم داره.خدا نکنه معشوق آدم باشه آخه میتونه خیلی عواقب داشته باشه.....
اگه عشقش تنهاش بذاره به معنای واقعی نابود میشه ولی همچنان عاشقش میمونه و میشه یه عاشق خیالی.در واقع تنهایی ابدی براش تو این دنیا شروع میشه!
دنیای عشق و عاشقی میتونه خیلی قشنگ باشه ولی قبل از اینکه بخوای وارد این دنیا بشی باید قید همه چیر رو بزنی.
این دنیایی که ازش حرف زدم خیلی بزرگه و واسه هر کس یه جوریه.
نظر شما چیه؟!
راستی روز پدر رو به همه ی پدرهای گل تبریک میگم.
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 17:20 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..
عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغزشده بود يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 2:42 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..