تبليغاتX
♥عشق = آغاز تنهایی♥
*و خداوند اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد*




به فراموشی سپرده نخواهیم شد اگر قلب هایمان مالامال از دوست داشتن ها باشد.
زنده ایم اگر سرشار از عشق باشیم.
زنده خواهیم ماند اگر عشق را هدیه کنیم.
و زندگی می بخشیم اگر باور داشته باشیم.
پس زندگی کن، زنده بمان و زندگی ببخش.



 عید فطر رو به همه مسلمین جهان تبریک میگم.





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 16:23 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..



جمله هایی که در باره ی عشق براتون نوشتم، دست چین شده ای از مجموعه ی جملات پر مفهوم و زیبا در صفحات مختلف کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" نویسنده ی مشهور جهان پاوولو کوییلو است.
امیدوارم خوشتون بیاد.

وقتی شجاعانه به دنبال عشق بگردیم،خودش را نشان می دهد،و عشق های بیش تری را هم جذب می کند. اگر کسی ما را بخواهد، همه ما را می خواهند.اما اگر تنها باشیم،تنها تر هم می شویم. زندگی خیلی عجیب است.

در زندگی حقیقی،عشق باید ممکن باشد.حتی اگر هم عشق پاسخ و بازتاب آنی نداشته باشد،تنها در صورتی می تواند زنده بماند که امیدی برای فتح معشوق وجود داشته باشد.

کسی که خردمند است تنها به این خاطر خردمند است که عشق می ورزد. وکسی که احمق است، تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.

عشق سرشار از دام است. وقتی می خواهد تجلی کند، فقط نورش را نشان می دهد و نمی گذارد سایه های ناشی از این نور را ببنیم.

صحبت درباره ی عشق لازم نیست، چون عشق آوای خودش را دارد و خودش صحبت می کند.

از نظر این نویسنده ی بنام نخستین درس درباره ی عشق "انتظار" است.

عشق همیشه منجر به حماقت می شود.





                                                                                                            # G #



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 16:0 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

 

درختی به مردی گفت: "ریشه های من ژرف در خاک سرخ فرو رفته اند و من به تو میوه می دهم."

مرد گفت:" ما چه قدر  به هم شبیه ایم.ریشه های من هم ژرف در خاک سرخ فرو رفته اند . و خاک سرخ به تو این قدرت را می دهد که میوه ات را به من ببخشی و  خاک سرخ به من می آموزد که با قدر شناسی هدیه ات را بپذیرم."

        ACDSee 10.0 JPEG Image




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت 12:27 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..


معشوق یعنی کسی که هم دوسش داری و هم دوست داره

یعنی کسی که همیشه با تو هم احساس،در لبخند و اشک تو شریکه

معشوق  یعنی کسی که با نگاهش با حرفش و با سکوتش به تو احساسای قشنگ دنیا رو هدیه میده 

معشوق یعنی کسی که تو رو دوست داره نه به این خاطر که فلان روز فلان محبت بهش کردی

نه به این خاطر که خوبی و بهش خوبی کردی، فقط به این خاطر که .....

دوستت داره بدون هیچ دلیلی

شاید دلیلش در دایره ی لغات جا نمیشه و شاید اصلا دلیلی وجود نداشته باشه

کاش بشه تو این غبار روزگار و از پشت نقابای رنگارنگ یه دوست واقعی رو پیدا کرد.

معشوقی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف میزنه و آرامش تمام وجودتو در بر میگیره.

معشوقی  که خیلی وقتا دلت می خواد بهش بگی که چقدر دوسش داری

ولی چون فکر می کنی هیچ کلمه و هیچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه

 از گفتنش پشیمون میشی....

معشوقی که کنارش ثانیه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها میدن و وقتی نیست انگار اصلاحرکت نمی کنن

معشوقی که داری وقتی با ماه آسمونیت حرف میزنی،همون ماهی که همیشه از آرزوهات براش می گی ....

بهش میگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شریکت میشد

معشوقی  که به خاطر وجودش زندگی کردن رو دوست داری     

دوستی که، معشوقی که .....


# G #




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 15:21 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

 

 

من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد....
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو....
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...

 

 

بهNot Available

# R #




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:51 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..





Not Available

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 10:13 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

امروز، دخترک و پسرک، تکیه بر دیوار تنهایی در فکرند و می اندیشند، به آنچه که روزها قبل، قول اندیشیدنش رابه یکدیگر داده بودند.

چه قول سختی، چه فکر سختی، چه کار سختی، حتا از به زبان آوردنش هراس داشتند، چه رسد به اندیشیدن.

پسرک یادش به عشق کودکی اش افتاده. یک عشق زیبای پر هیاهو. عشقی که همه به آن ستایشش می کردند. عشقی که جز لبخند و سر مستی، چیزی نداشت. عشقی که در آن نه نبود و دلهره وهراس در آن جایی نداشت. عشقی که همه به عاشق بودنش می بالیدند و تحسینش می کردند. عشقی که همه آینده را در آن می دیدند. آری.... عشق بی نظیری بود.

همچنان که چشمانش را بسته بود و در افکار شیرینش سیر می کرد، ناگهان لبخند از روی لبانش محو شد. و چشمانش رابا هراس گشود. و با خود اندیشید، پس دخترک چه! قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی گونه اش غلطید.

او نمی دانست چرا سرنوشت عشقشان، اینقدر هراس انگیز شده. او نمی دانست چه کند و به دیگران که دفترچه خاطرات کودکی اش را برایش ورق می زنند چه بگوید. او نمی دانست خود را در آغوش گذشته رها کند، یا آینده. او نمی دانست با آرامش عشق کودکی اش سر کند و یا نه، ترس و هیجان عشق دخترک را بپذیرد و دوباره یادش، به قولی که به دخترک داده بود افتاد .... جدایی!

نه! خیلی سخت بود. او نمی توانست حتا دیگر بیاندیشد.

و دخترک در آسمان پر ستاره ی شب، به هلال ماه خیره شده بود و به خیال خودش، زیر چشمی آن را می نگریست و حضور دیگران را حس می کرد، که دفتر خاطراتش را آتش زدند و دفتر خاطرات با کلاسی را که در دستانش نهاده اند را زیر نظر دارند! به دیگرانی که آغوش گرمشان را برای دخترک گشوده اند و برای فراموشی این عشق، حاضر به هر نوع جان فشانی، هستند. به دیگرانی که از شادیِ فراموشی این عشق، می رقصند و می گریند. به دیگرانی که صدای گامهایشان تن دخترک را به لرزه می اندازد و لبخندهای نابشان دخترک را مجبور می کند تا هر چه از عشق و مهر و مهتاب داشته را فراموش کند. به دیگرانی که دوستش دارند. و ای کاش نداشتند...!

نسیمی وزید و برگی را از شاخه فرو انداخت. و برگ آرام آرام روی دستان دخترک فرود آمد. و دخترک را به خود آورد که به ماه می نگریست و ... به دیگران می اندیشید!

دوباره یادش به ماه افتاد. ماهی که در بیشتر مواقع به صورت یک هلال دلربا، دل دخترک را با خود می برد و انگار او، پیش از پسرک، به آن هلالِ نیمه تمام عشق می ورزید و محو لبخند خیالی اش می شد و همیشه حضورش را به فال نیک می گرفت.

اما ناگهان ترسید. یادش به تمام عشق و مهتاب ها افتاد. به تمام روزها و شب هایی که، محو لبخند ماه، به عشق پسرک اندیشیده بود و حالا خود را مجبور کرده بود به جدایی بیاندیشد. و بـــیشتر ترسید. شاید او، پیش از اینکه بخواهد نیمه ی روشنش را به فال نیک بگیرد، باید نیمه ی تاریکش را.......!

از این ترسناک تر، .... دیگر هیچ نبود. آری، این حتا از صدای پای دیگران هم وحشتناک تر بود. سرش را به کمک دستانش، میان زانوانش پنهان کرد و از ته دل گریست. با اینکه مثل همیشه، صدای گریه اش را جز مهتاب، کسی حتا خودش هم نمی شنید، ولی به راستی از ته دل می گریست.

پسرک و دخترک در انتظار فردا نشسته اند. که یکدیگر را خواهند دید و به یاری مهتاب، برای سرانجام این عشق چاره ای خواهند اندیشید.

 

Not Available




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 10:10 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

Not Available




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 9:54 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..





لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 16:58 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

 

عشق هميشه تازه است. مهم نيست كه يك بار ، دوبار ، ده بار در زندگي عاشق شويم هميشه در وضعيتي قرار مي گيريم كه نمي شناسيم. عشق مي تواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد اما هميشه ما را به جايي مي برد. بايد آن را پذيرفت ، چون عشق خوراك هستي ماست. اگر آن را پس بزنيم ، از گرسنگي مي ميريم ، در حالي كه شاخه هاي پربار درخت زندگي را نگاه مي كنيم ، بي آنكه جرات كنيم دستمان را دراز كنيم و از ميوه هاش بچينيم. بايد تا هر كجا كه هست به دنبال عشق برويم ، حتي اگر به معناي ساعت ها ، روزها، هفته ها نوميدي و اندوه باشد.

چون در لحظه اي در جست و جوي عشق به راه مي افتيم ، او نيز به جست و جوي ما بر مي خيزد.

و ما را نجات مي دهد.

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت 11:36 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيبا ترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن ها شده بود ؛ اما آن ها به درستي جا هاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن ها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيبا تري دارد .
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني .... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است .
پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم . مي داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام . اما آن ها چيزي از قلب خود به من نداده اند . اينها همين شيار هاي عميق هستند. گرچه درد آورند ، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آن ها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيبا تر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

(برگرفته از کتابی که نویسنده هاش نا شناسن.امیدوارم خوشتون اومده باشه،البته شاید واسه برخی تکراری بوده ولی یاد آوریش ضرر نداره.) 
 
قلب سالم
قلب زخمی ولی زیبا



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 16:49 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه ی آبی از آن بگذرد،اندک اندک تمام دیواره را فرو میریزد ـو لحظه ای میرسد که در آن هیچکس دیگر نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.اگر دیوار ها فرو بریزند،عشق همه چیز را در اختیار میگیرد،دیگر برایش مهم نیست ممکن چیست و ناممکن چیست، برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوق مان را کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم- عشق یعنی اختیار از کف دادن. 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 18:27 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

 

می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

یه جایی  که  دور باشم از غصه های دنیا

دلم  اسیر  نباشه  اشکام   غلیظ  نباشه

اگر غلیظ هم باشه به  پای عشقم باشه

می خوام مثل پرنده پر بکشم  به هر  جا

همیشه من بمونم تو این شادی  و  رویاء

می خوام دیگه  غریبه  برام  نمونه  اینجا

همه  بشن  آشنا  واسه   امروز   و   فردا

می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو

روز   قشنگه   عشق  و   آخر  سر نو شتو

می خوام برم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:9 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

عاشق معشوق داره و اون معشوق عشقشه!حالا معشوقش میتونه هر چیزی یا هر کسی باشه ولی بهتره که آدم نباشه،آخه خیلی آدما بی وفان همه چیز زود یادشون میره ولی ممکنه فراموشیشونو انکار کنن!

عشق و عاشقی از این دنیا جداست.کسی که عاشق واقعی باشه یه دنیای دیگه داره. عاشق واقعی از دید بقیه مثل دیوونه هاست.البته میتونیم همه رو دیوونه بگیریم و آدم های عاشق رو سالم!هر دو صورت میشه بستگی به دید خود آدم داره.خدا نکنه معشوق آدم باشه آخه میتونه خیلی عواقب داشته باشه.....

اگه عشقش تنهاش بذاره به معنای واقعی نابود میشه ولی همچنان عاشقش میمونه و میشه یه عاشق خیالی.در واقع تنهایی ابدی براش تو این دنیا شروع میشه!

دنیای عشق و عاشقی میتونه خیلی قشنگ باشه ولی قبل از اینکه بخوای وارد این دنیا بشی باید قید همه چیر رو بزنی.

این دنیایی که ازش حرف زدم خیلی بزرگه و واسه هر کس یه جوریه.

نظر شما چیه؟!

راستی روز پدر رو به همه ی پدرهای گل تبریک میگم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 17:20 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت 15:42 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

سلام......

اصلا" یادم نبود،یعنی همین الآن یادم اومد اونم چه به موقع! آخه دیگه وقتش داشت می گذشت!

میدونین چی رو میگم؟!

آره خب نمیدونین ولی الآن بهتون میگم!

امروز تولد ۱ سالگی وبلاگمه.......!

راستی جای دوستمم خالیه آخه قبلا" با هم وبلاگ رو آپ میکردیم ولی الآن خیلی وقته که تنهایی آپ میکنم!

در هر حال تولد وبلاگم مبارک!      

اوه ه ه ه ۱ سال گذشت ولی چه زود.............!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت 23:32 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد،بهت قول نمیدم که می خندونمت

ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روزنخواستی به حرفای کسی گوش بدی،بهم بگو

قول میدم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی در بری حتما خبرم کن،قول نمیدم که ازت بخوام بمونی

اما می تونم باهات بدوم

اگه یه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد،یه سر بهم بزن

احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی،بهت قول نمیدم که منتظرت می مونم

اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری.

love

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت 21:44 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغزشده بود يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 2:42 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

لحظه ی بودنو موندنم دیگه سر اومده                      فال من به نام تو ببین چه قدر بد اومده

مینویسم روی صفحه ی غریب زندگی                      من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی

بیا سر مزار من آرومو آهسته عزیز                          طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم        این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست               بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست

تک تک خاطره هامون هرچی بود دیگه گذشت          جای من کی توی قلب مهربون تو نشست؟!..

بیا سر مزار من آرومو آهسته عزیز                          طاقت گریه ندارم   اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم        این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

mazar

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 18:10 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

میدونی؟!

یه اتاق باشه گرم گرم.روشن روشن.تو باشی و من باشم……

کف اتاق سنگ باشه….سنگ سفید

تو منو بغل کردی که نترسم…که سردم نشه…که نلرزم

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار،پاهاتم دراز کردی…منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم….

با پاهات محکم منو گرفتی… دو تا دستاتو دورم حلقه کردی

بهت میگم چشاتو میبندی؟!میگی آره

میگم برام قصه میگی؟! تو گوشم؟ میگی آره.بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن…..یه قصه طولانی و بلند.که هیچ وقت تموم نمیشه….

میدونی؟!

می خوام رگ بزنم…رگ خودمو…مچ دست چپمو…یه حرکت سریع…یه حرکت عمیق…بلدی که؟

ولی تو که نمیدونی می خوام رگ بزنم…تو چشاتو بستی…نمیدونی…

من تیغ رو از جیبم در میارم…نمیبینی که سریع میبرم…

خون فواره میزنه روی سنگای سفید…نمیبنی که دستم میسوزه…لبمو گاز میگیرم که آآآخ نگم…که چشاتو باز نکنی…که منو نبینی…

تو داری قصه میگی….

دستمو میذارم رو زانوم…خون میاد از دستم میریزه رو سنگا،مسیر حرکتش قشنگه…حیف که چشات بسته است…نمیتونی ببینی…

تو بغلم کردی…میبینی که سرد شدم… محکم بغلم میکنی که گرم بشم…میبینی که نا منظم نفس میکشم…میگی آآخی…دوباره نفسش گرفت…

میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم….میبینی دیگه نفس نمیکشم…چشاتو باز میکنی…. میبینی من مردم…………………

میدونی؟!

من ترسیدم خودمو بکشم…از سرد شدن….از خون دیدن… از تنهایی مردن….

وقتی بغلم کردی دگیه نترسیدم…مردن خوب بود….آروم آروم…

گریه نکن دیگه…من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و نذارم مرواریدهای چشات بیاد پایین…….

گریه نکن دیگه… خوب؟!

عزیزم رگم زدم تا بهت بگم دوست دارم نه اینکه گریتو در بیارم….

پس گریه نکن دیگه… دلم میشکنه ها!!... دل روح نازکه نشکونش!!.... باشه عشقم؟؟!!...........

عاشق دل شکسته




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 16:51 به قلم ..:: ♥ ۩ R ۩ & ۩ G ۩ ♥ ::..

webloger site

JavaScript Codes